مطالب خواندنی
موضوعات داغ

سوالی که همه می پرسیم : آیا خوشبخت هستیم؟

درک ما از خوشبختی

سوالی که همه می پرسیم : آیا خوشبخت هستیم؟

چند سال پیش، درباره‌ی ویرجینیا وولف سخنرانی کردم و طی سؤال و جواب‌هایی که در پی داشت، موضوعی که به نظر می‌رسید بیشتر موردعلاقه‌ی مردم است این بود که آیا ویرجینیا وولف باید بچه‌دار می‌شد؟ من سعی کردم این سؤال را با تکیه‌بر حس وظیفه‌شناسی‌ام جواب دهم و ذکر کردم که ظاهراً وولف با دیدن خواهرش، ونسا بل و لذتی که از داشتن فرزند می‌برد در ازدواجش بچه‌دار شدن را هم در نظر گرفته بود؛ اما با گذشت زمان، تولیدمثل در نظر وولف به کاری ناعاقلانه بدل شد. شاید این عقیده‌ی او از ناپایداری روانی خودش نشئت می‌گرفت و یا شاید می‌خواست که یک نویسنده باشد و تمام عمرش را وقف هنر کند و همین کار را هم کرد؛ آن‌هم با موفقیتی فوق‌العاده. در سخنرانی‌ام ضمن تصدیق حرف‌هایش، توصیفی که وولف از قتل «فرشته‌ی خانه» به دست می‌دهد را نقل کردم؛ ندایی در درون بیشتر زن‌ها که به آنان می‌گوید ندیمه‌هایی باشند و به دست خود، خود را قربانی خانه‌داری و غرور مردان کنند تعجب کرده بود که حرفهایی که علیه این سنت زده بودم به این بحث انجامیده است.

 چیزی که باید به آن جمعیت می‌گفتم این بود که بازجویی ما از وولف درباره‌ی وضعیت فرزند آوری و نظرش دراین‌باره نه‌تنها بحثی بی‌فایده و حوصله سر بر است، بلکه ما را از مسائل عالی و تأثیرگذاری که کار وولف پیش روی ما می‌گذارد، منحرف می‌کند. (فکر می‌کنم درجایی از صحبت‌هایم گفتم «لعنت بهش!» که همان منظور را می‌رساند و باعث شد همه از خیر این بحث بگذرند.) مهم‌تر از همه، بیشتر کسانی که آنجا حاضر بودند بچه داشتند؛ تنها یک نفر کتاب به‌سوی فانوس دریایی را نوشته و ما جمع شده بودیم تا وولف را به خاطر آثارش به بحث بگذاریم نه به خاطر بچه‌ها.

مسیر این پرسش‌ها به‌قدر کافی برایم آشنا بودم. ده سال پیش، کتابی در زمینهٔ ی سیاست نوشتم. در جلسه‌ی بحثی که قرار بود درباره‌ی کتابم باشد، مردی بریتانیایی که با من مصاحبه می‌کرد اصرار داشت که به‌جای آثارم باید درباره‌ی فرزندآوری و یا کمبودی که از این نظر دارم صحبت کنیم. او پاپی‌ام شد که بگویم چرا هرگز بچه‌دار نشدم. هیچ‌کدام از جواب‌هایی که به سؤالش دادم او را قانع نکرد. موقعیتش در بحث ما به‌گونه‌ای بود که به نظر می‌رسید من می‌بایستی بچه‌دار می‌شدم و این موضوع که بچه‌دار نشدم کاملاً غیرقابل درک است؛ پس ما باید درباره‌ی بچه‌ای که نداشتم بحث می‌کردیم نه کتابی که نوشته بودم.

دلایل زیادی برای بچه‌دار نشدن من هست. من در کنترل بارداری‌ام بسیار خوب عمل می‌کنم؛ بااینکه بچه‌ها را دوست دارم و از اینکه عمه و یا خاله‌ی کسی باشم لذت می‌برم، تنهایی را هم دوست دارم. آن‌هایی که مرا بزرگ کردند افراد بدبخت و نامهربانی بودن و من نه می‌خواستم عملکرد آن‌ها را تکرار کنم و نه می‌خواستم انسانی را تولید کنم که نسبت به من همان حسی را داشته باشد که من به والدینم داشتم. من واقعاً می‌خواستم کتاب بنویسم؛ که با توجه به تجربیاتم می‌توان گفت شغلی است که تو را تمام و کمال تصاحب می‌کند. من روی نداشتن فرزند تعصبی ندارم. اگر شرایط جور دیگری بود، شاید بچه‌دار می‌شدم و مشکلی هم نداشتم، همان‌طور که الآن ندارم.

 اما تنها این حقیقت که برای سؤال، جوابی هست به این معنا نیست که باید به آن جواب بدهم یا چنین سؤالی باید پرسیده شود. سؤال مصاحبه‌گر گستاخانه بود، زیرا مسلم می‌دانست که زنان باید بچه‌دار شوند هر کسی هم میتواند به خودش اجازه دهد در این باره اظهار نظر کند. اگر اساسی‌تر به موضوع بنگریم، آن سؤال او با این فرض بود که تنها یک‌راه درست زندگی برای زنان وجود دارد.

اما حتی اگر بگوییم هیچ راه مخصوصی برای زندگی زنان وجود ندارد، آن‌هم زمانی که میدانیم مادران هم معمولاً ناکارآمد و یا طبق استانداردهای موجود در جامعه، دارای کمبود هستند، شاید بیش‌ازحد خوش‌بینانه این مسئله را مطرح کرده ایم. با یک مادر برای پنج دقیقه تنها گذاشتن فرزندش مانند یک مجرم رفتار می‌شود، حتی اگر پدر فرزندش سال‌ها پیش ترکش کرده باشد. بعضی از مادرها به من گفته‌اند که داشتن فرزند باعث شده تا با آن‌ها مانند یک گاو بی‌شعور و فاقد درک و فهم رفتار شود؛ گاوی که باید نادیده گرفته شود. زنان دیگری هم بودند که به آن‌ها گفته‌شده بود که هیچ کس ازنظر شغلی آن ها را جدی نخواهد گرفت زیرا فرسوده می‌شوند و بالاخره در نقطه‌ای از زندگی‌شان بچه‌دار خواهند شد؛ و مادران بسیاری که در حرفه‌ی خود موفق بودند اما همواره این‌طور فرض می‌شد که نسبت به همسر و یا فرزند خود غافل هستند. زن بودن مسئله‌ای است که نمی‌توان برایش جواب خوبی یافت. در عوض، اگر از چنین پرسیدن سؤالی اجتناب کنیم هنر کرده ایم.

ما درباره‌ی سؤال‌هایی حرف می‌زنیم که در جواب آن‌ها می‌توان توضیح بیشتری داد؛ اما سؤال‌هایی هم هستند که حداقل تا جایی که فرد سؤال‌کننده به آن علاقه‌مند است، تنها یک پاسخ درست به آن‌ها وجود دارد. سؤال‌هایی هستند که شما را با دیگران در یک گروه قرار می‌دهند و اگر هم بخواهید از آن سرباز زنید، آزارتان می‌دهند. سؤال‌هایی که جوابشان واضح است وتنها هدفشان این است که شما را مجبور کنند چیزی که می خواهند را به زبان بیاورید. یکی از اهداف من در زندگی‌ این است که به یک خاخام واقعی تبدیل شوم و این توانایی را پیدا کنم که به چنین سوالاتی با سؤال‌های خودم پاسخ دهم و از فرد مقابل توضیح بخواهم. این قدرت را داشته باشم که گر کسی قصد تجاوز به حریمم را داشت، محافظ و نگهبان خوبی باشم و یادم باشد از آن‌ها بپرسم «چرا چنین سؤالی می‌کنید؟». من متوجه شدم که این سؤال، جواب درستی به پرسش‌های غیردوستانه است و سؤال‌هایی که باید به آن‌ها با بله و خیر جواب داد معمولاً غیردوستانه هستند؛ اما روزی که درباره‌ی بچه نداشتنم مورد بازجویی قرار گرفتم، غافلگیر شدم و پیش خودم فکر کردم که چرا پرسیدن چنین سؤال‌های بدی باید این‌قدر قابل پیش‌بینی باشد؟

شاید بخشی از این مشکل این باشد که ما خودمان یاد گرفتیم سؤال‌های غلطی بپرسیم. فرهنگمان غرق در مفاهیمی است که همه‌گیر شده و یک سؤال را با وسواس تکرار می کند: آیا خوشبختید؟ ما این سؤال را به نحوی می‌پرسیم که بازتابش به خودمان برگردد و چنان این کار را می‌کنیم که گویی طبیعی است اگر آرزو کنیم داروفروشی با ماشین زمان می‌توانست یک مسکِّن و داروی ضد روان‌پریشی دائم العمر را به منطقه‌ی بلومزبِری لندن برساند تا از ژن این فمینیست بی‌مانند فرزندانی تولید شوند.

سؤال‌هایی که درباره‌ی خوشبختی مطرح می‌شوند عموماً با این فرض پرسیده می‌شوند که ما میدانیم یک زندگی شاد چه ویژگی‌هایی دارد. اکثر ما از خوشبختی چنین درکی داریم: برای خوشبخت بودن چیزهایی لازم است که باید آن‌ها را کنار هم داشت؛ همسر، فرزند، دارایی خصوصی، تجربه‌ی عاشقانه… حتی اگر برای یک‌لحظه‌ی کوتاه به انسان‌های بی‌شماری فکر کنیم که تمام این‌ها را دارند اما بدبخت هستند، درک ما از خوشبختی تغییری نمی‌کند.

به همه‌ی ما دائماً دستورالعمل‌هایی داده می‌شود که به درد هر مشکلی می‌خورند؛ اما این دستورالعمل‌ها اغلب شکست می‌خورند و سخت هم شکست می‌خورند. بااین‌حال این دستورالعمل‌ها بازهم به ما داده می‌شوند به زندان بدل می‌شوند. زندان تخیل ما، بسیاری را در دام زندگی اسیر می‌کند؛ زندگی‌ای که تار و پودش با این دستورالعمل ها تنیده شده اما با این حال، هنوز هم پر از بدبختی و ناکامی است.

مشکل شاید یک مشکل ادبی باشد: برای همه‌ی ما یک داستان تعریف کرده‌اند؛ داستانی درباره‌ی اینکه چه چیزی یک زندگی خوب را می‌سازد و حتی بااینکه بسیاری از افرادی که طبق این داستان زندگی می کنند  زندگی بدی دارند، این داستان بازهم برای ما تعریف می‌شود. ما طوری حرف می‌زنیم که گویی تنها یک داستان خوب با یک نتیجه‌ی خوشایند وجود دارد و این در حالی است که به بی‌شمار حالت می‌توان زندگی کرد و این بی شمار حالت دورتادورمان می‌شکفند و پژمرده می‌شوند.

حتی کسانی که همان داستان آشنا را به بهترین حالتش زندگی می‌کنند ممکن است به خوشبختی نرسند. این موضوع لزوماً چیز بدی نیست؛ من زنی را می‌شناسم که به مدت هفتادسال در ازدواج مردی بود که عاشقش بود. او زندگی طولانی و پرباری داشته و طبق اصول و عقاید خودش زندگی کرده است، اما من او را شاد نمی‌نامم. دلسوزی‌اش برای ضعفا و نگرانی‌اش برای آینده سبب شده تا او دنیا را از دریچه‌ای سرد و محزون ببیند. برای توصیف آنچه جای شادی را در زندگی زن گرفته بود به زبان بهتری نیاز است. یک زندگی شاد معیارهای کاملاً متفاوتی دارد که ممکن است برای یک نفر اولویت بیشتری داشته باشند، معیارهایی مثل افتخار، معنا، بصیرت، تعهد و امید.

به‌عنوان یک نویسنده، بخشی از تلاشم برای یافتن راه‌هایی بود که از طریق آن بتوان برای چیزی که فراموش‌شده و دیگر دیده نمی‌شود ارزشی قائل شد. تلاشم برای توصیف این فرق‌های جزئی در معنا بود، برای این‌که زندگی اجتماعی و فردی را محترم، مقدس و گرامی یاد کنم و به بیان جان برگر، «راه دیگری برای گفتن» بیابم؛ این گونه می توان توضیح داد که چرا اگر کسی این گونه مسائل را به همان زبان کلیشه ای و قدیمی بیان کند، تا این حد دلسرد می شویم.

پیش از آنکه فمینیست‌ها دست‌به‌کار شوند و به ازدواج شکل تازه‌ای ببخشند، ازدواج قراردادی بود مرتبه‌ای، که در آن انسان‌ها بنا بر اهمیت درجه‌بندی می‌شدند. قانون محافظه‌کارانه‌ی «دفاع از ازدواج» که واقعاً هم چیزی بیش از دفاع ازاین‌قرار داد نیست، گسترش‌یافته و در فرهنگ عموم مردم جای گرفته است. قانون از این باور مذهبی دفاع می‌کند که بودن در خانواده‌ای که هم مادر و هم پدر در آن حضور دارند، برای فرزندان به طرز معجزه‌آسایی خوب است و همین موضوع سبب شده تا بسیاری به ازدواج ناکام و غم‌انگیز خود ادامه دهند. من افرادی را می‌شناسم که برای پایان دادن به ازدواج وحشتناکشان مدت طولانی تردید کرده‌اند، تنها به این دلیل که آن دستورالعمل‌های قدیمی تأکید دارند که شرایطی که برای یکی از والدین یا هردوی آن‌ها بد است، به نحوی برای فرزندان مفید خواهد بود. حتی زنانی که همسر خشن و بددهنی داشتند، اصرار می‌ورزیدند تا در همان شرایط باقی بمانند؛ شرایطی که قرار بود به‌قدری خوب و بی‌نظیر باشد که جزئیات در آن اهمیتی نداشته باشند. بار دیگر ظاهر بر محتوا پیروز می‌شود؛ و بااین‌حال، اخیراً یک زن که به‌طور توافقی از همسرش طلاق گرفته بود، برایم توضیح داد که یک مادر مطلقه بودن تا چه حد برایش ایدئال است: او و همسر سابقش زمان بسیار زیادی داشتند تا با بچه‌ها و یا بدون آن‌ها بگذرانند.

مادرم با یک متخصص بی‌رحم ازدواج کرد و از او صاحب چهار فرزند شد و خشم و بدبختی اغلب احاطه‌اش کرده بود. پس‌ازآن که کتابی درباره‌ی خود و مادرم نوشتم، یکی از خبرنگاران که گویی کمین کرده و منتظر این فرصت بود، از من پرسید که آیا ناپدری بددهنم سبب شده تا نتوانم برای خودم یک شریک زندگی پیدا کنم؟ سؤال او سرشار از گمان‌های اعجاب‌انگیزی بود که او درباره‌ی زندگی‌ام و آنچه قصد داشتم با آن بکنم داشت. فکر می‌کردم در کتابم، دوردست در نزدیکی، به‌طور غیرمستقیم از سفر طولانی‌ام به‌سوی یک زندگی واقعاً خوب، سخن گفته بودم. گمان می‌کردم کتابم درواقع تلاشی است تا درباره‌ی تأثیر خشم مادرم فکر کنم و این تلاش، شامل منبع آن خشم نیز می‌شد: نقش سنتی زنان در خانه و انتظاراتی که از آن‌ها می‌رود که هر زنی را گول می‌زند و در تله می‌اندازد.

من تمام نقشه‌هایی را که برای زندگی‌ام داشتم عملی کردم و این نقشه‌ها، آن چیزی نبودند که در ذهن خبرنگار می‌گذشت. من نقشه‌ی نوشتن کتاب را در ذهن می‌پروراندم؛ قصد داشتم افراد بخشنده و بااستعدادی دورم را بگیرند و ماجراجویی‌های بزرگی را تجربه کنم. بخشی از این ماجراجویی‌ها را مردان تشکیل می‌دادند؛ با عشق و اوقات خوش و روابط طولانی‌مدتی که با خود می‌آوردند؛ و بخش دیگری از این ماجراجویی‌ها را نیز صحراهای دورافتاده، دریاهای یخ‌زده، قله‌ی کوه‌ها، طغیان و حوادث و بودن در جست‌وجوی ایده‌های گوناگون، آرشیوها و یادداشت‌ها و زندگی‌ها تشکیل می‌دادند.

دستورالعمل‌هایی که جامعه برای داشتن یک زندگی شاد و رضایت‌بخش ارائه می‌دهد، سبب ایجاد حجم بزرگی از غم و اندوه شده است؛ اندوهی که گریبان گیر هردو دسته می‌شود؛ چه آن‌هایی که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند این دستورالعمل‌ها را انجام دهند و چه آن‌هایی که دستورالعمل‌ها را دنبال می‌کنند اما خوشبختی را نمی‌یابند. صدالبته هستند افرادی که زندگی بسیار عادی دارند و شاد هستند. من بعضی از آن‌ها را می‌شناسم، درست همان‌طور که راهب‌هایی را می‌شناسم که همسر و فرزند ندارند و شاد هستند، کشیش‌ها و زنان تارک‌دنیا و یا زنان مطلقه‌ای را می‌شناسم که خوشحال‌اند؛ و یا هر چیز دیگری در این میان. تابستان گذشته، پدر دوستم، اِما، او را تا جایگاه عروس و داماد همراهی کرد و این در حالی بود که همسر سابق او درست کنار دست مادر اِما نشسته بود. هر چهار نفر آن‌ها، به‌علاوه‌ی همسر جدید اِما، خانواده‌ای سرشار از عشق، صمیمیت و نزدیکی هستند که به عدالت از راه سیاست علاقه‌مندند. تابستان امسال، من به دو جشن عروسی دعوت شدم که هردوی آن‌ها دو داماد داشتند و هیچ عروسی در کار نبود. در ابتدا یکی از دامادها شروع به گریستن کرد زیرا بیشتر عمرش را از حق ازدواج محروم شده بود و هرگز فکر نمی‌کرد عروسی خودش را ببیند. من هم با ازواج و هم با بچه‌دار شدن موافقم؛ اما زمانی که این‌ها دقیقاً همان چیزی باشند که انسان از زندگی می‌خواهد.

خوشبختی از دید سنتی و کلی چیزی است خودخواهانه و شخصی. افراد عاقل علایق شخصی‌شان را دنبال می‌کنند و زمانی که به موفقیت می‌رسند فرض می‌شود که انسان‌های خوشبختی هستند. تعریف دقیقی که از معنای انسان بودن به دست می‌دهد کوته‌فکرانه است. نوع‌دوستی، ایدئال‌گرایی و زندگی اجتماعی (به‌استثناء شهرت و مقام و موفقیت مادی) در این تعریف جای چندان زیادی ندارند. به‌ندرت می‌شود دید کسی این ایده را در ذهن داشته باشد که در زندگی باید در طلب معنا بود. ما نه‌تنها فرض می‌کنیم که کارها و فعالیت‌های معمول ذاتاً بامعنا هستند، بلکه به‌گونه‌ای رفتار می‌کنیم که گویی این کارها تنها گزینه‌های معنادار موجودند.

مردم مادر بودن را کلید رسمیت بخشیدن به هویت زنانه می‌دانند و این موضوع تا حدی از این باور نشئت می‌گیرد که بچه‌ها بهترین راه پر کردن خلأهای احساسی و بهترین گزینه برای نثار عشق هستند؛ اگرچه لیست مادران هیولا صفت و بی‌احساس لیست بلندبالایی است؛ اما در کنار فرزندان چیزهای دیگری نیز هست که بتوان به آن‌ها عشق ورزید. چیزهای دیگری نیز هستند که به عشق نیاز دارند و کارهای بسیار دیگری در دنیا هستند که باید با عشق انجام شوند.

بیشتر مردم انگیزه‌ی زنانی را که از قربانی کردن زندگی‌شان درراه مادری سرباز می‌زنند، زیر سؤال می‌برند و این در حالی است که آن‌ها از این نکته غافل‌اند که زنانی که شدیداً عاشق فرزندانشان هستند، ممکن است برای بقیه‌ی دنیا جای زیادی در قلبشان باقی نماند. کریستینا لپتون، نویسنده‌ای که مادر نیز هست به‌تازگی به شرح آنچه با قبول مسئولیت طاقت‌فرسای مادری باید کنار می‌گذاشته پرداخته است که شامل «تمام کارهایی که نسبت به بچه‌داری آسان‌تر شمرده می‌شوند را باید کنار می گذاشتم؛ به‌جز آن‌هایی که برای رشد و پیشرفت بچه‌ها لازم و ضروری هستند.»

می‌خواهم بگویم که کارهایی مثل نوشتن و نوآوری و سیاست و فعالیت در جامعه، مطالعه و سخنرانی و یا اعتراض، تدریس، فیلم‌سازی… بیشتر چیزهایی که از هر چیز دیگری بیشتر برایشان ارزش قائلم و باور دارم هر پیشرفتی که برای انسان حاصل می‌شود از این راه‌ها است، با نگهداری از بچه‌ها و مادر بودن جور درنمی‌آیند.

یکی از نکات جالب درباره‌ی ظاهر جدید و تغییر ناگهانی ادوارد اسنودن، کمی بیشتر از دو سال پیش، این بود که مردم قادر نبودند درک کنند که چرا چنین مرد جوانی باید از تمام چیزهایی که برای داشتن یک زندگی شاد لازم دارد دست بکشد. حقوق بالا، امنیت شغلی، یک‌خانه در هاوایی؛ و او تمام این‌ها را کنار گذاشت تا تبدیل به یک فراری شود و همه دنبال دستگیری‌اش باشند. فرضیه‌ی ابتدایی آن‌ها این بود که از آن جایی که همه‌ی انسان‌ها خودخواه‌اند، اسنودن این کار را برای جلب‌توجه و پول انجام داده.

در جریان نخستین گزارش‌ها و تفسیرها، جفری توبین، متخصص قانونی مجله‌ی نیویورکر، این‌طور نوشت که «اسنودن یک خودشیفته‌ی متظاهر است که باید زندانی شود». شخصی دیگر نوشت: فکر می‌کنم ادوارد اسنودن فقط یک مرد خودشیفته و جوان است که خیال کرده از همه‌ی ما باهوش‌تر است. دیگران گمان می‌کردند کشور دیگری به او پول داده تا اسرار دولت امریکا را فاش کند.

به نظر می‌رسید اسنودن از دوره‌ی دیگری است. در ارتباطات شخصی‌اش با خبرنگار، گلن گرینوالد، او خود را سینسیناتوس نامیده بود؛ حاکم روم باستان که به صلاح مردمش رفتار می‌کرد، بدون اینکه دنبال چیزی برای خود باشد. این سرنخی است از اینکه اسنودن ایدئال‌ها و الگوهایش را طوری قرار داده بود که با معیارهای معمول خوشبختی زمین تا اسمان تفاوت داشت. در دوره‌های دیگر مردم اغلب سؤال‌های دیگری به‌غیراز آنچه ما حالا می‌پرسیم، می‌پرسیدند: بامعناترین کاری که می‌توانی در زندگی انجام دهی چیست؟ به‌جامعه‌ات و یا به دنیا چه کمکی می‌توانی بکنی؟ آیا طبق اصولت زندگی می‌کنی؟ چه چیزی بعد از مرگ از خود به‌جا می‌گذاری؟ زندگی‌ات چه معنایی دارد؟ شاید وسواسمان درباره‌ی خوشبختی راهی است تا از پرسیدن سؤال‌های دیگر دوری‌کنیم؛ راهی است تا به فکر اینکه زندگی‌مان تا چه حد می‌تواند مفصل باشد نیفتیم، به این فکر نیفتیم که کارمان تا چه حد می‌تواند تأثیرگذار باشد و عشقمان تا چه حد می‌تواند گسترده و فراگیر باشد.

در دل سؤالی که درباره‌ی خوشبختی می‌پرسیم یک تناقض وجود دارد. تاد کاشدان، استاد روانشناس در دانشگاه جورج میسن در گزارشی که چند سال پیش از مطالعاتش ارائه کرد، این‌گونه نتیجه‌گیری کرد که افرادی که فکر می‌کنند شاد بودن مهم است بیشتر درخطر افسردگی هستند. «زندگی را حول تلاش برای خوشبختی متمرکز کردن، خوشبختی را اصلی‌ترین هدف زندگی قرار دادن، این‌ها سبب می‌شود انسان در مسیری قدم بگذارد که به خوشبختی حقیقی منتهی می‌شود.»

آن لحظه‌ ای که منتظرش بودم بالاخره در بریتانیا فرارسید. بعد از یک پرواز طولانی، یک خانم خبرنگار با من مصاحبه کرد و با لهجه‌ی انگلیسی و لحن رسمی‌اش گفت: پس( با صدای بلند ادامه داد)  شما از انسان‌ها آسیب‌دیده‌اید و به بیرون شهر فرار کردید؟ مفهوم سؤالش واضح بود. این من بودم که روبه‌رویشان نشسته بودم؛ یک زن استثنایی و متأسف، زنی که از جمعیت به دورمانده است. به سمت جمعیت برگشتم و پرسیدم: آیا تابه‌حال از انسان‌ها آسیبی دیده‌اید؟ آن‌ها با من خندیدند. در آن لحظه، همه‌ی ما می‌دانستیم که همه‌ی مان عجیبیم، همه‌ی مان در این مسئله شریکیم و اشاره به درد و رنجی که کشیدیم و آموختن اینکه نباید آن را به دیگران تحمیل کنیم، بخشی از کاری است که برای انجامش اینجا هستیم. عشق هم بخشی از همان کار است. عشقی که در شکل‌های گوناگون نمایان می‌شود و می‌توانیم آن را  نثار چیزهای بی‌شماری بکنیم. سؤال‌های زیادی هست که ارزش پرسیدن داشته باشند، اما شاید اگر عاقل باشیم بتوانیم درک کنیم که همه‌ی آن‌ها به جواب نیاز ندارند.

برچسب‌ها
نمایش بیشتر

میترا جلالی

طراح سایت و کارشناس سئو، علاقه‌مند به ادبیات،هنر و تکنولوژی...

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 − یک =

همچنین ببینید

بستن
بستن